هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند
هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند

  در فرودست انگار ناله از دل کردند......آه سردی بر شمع محفل کردند...... ماهیان در آب مرده اند ای وای.....پس کجایی سهراب؟..آب را گل کردند!

مدرسه وب ، ماکرومديا قالب هاي وبلاگ آماده دايرکتوري وبلاگ هاي ايرانيان پرشين بلاگ پرشين ياهو
رنگ رخسار

هوالجميل

 

امشب غم فراقش بر لوح دل نوشتم ...

         اما ز جوهر جان ...

                                رنگين نمي شد آن دل

              مبهوت گشته بودم

                       هر برگ دفتر دل بار دگر چو خواندم

     ديدم كه برده نامش

                               رنگ از رخ لغتها !

...آري نوشته ها هم

                                  در عشق نام اويند !

  حالا چگونه از من

                           خواهي تو رنگ رخسار...

**********************

باسلام به دوستان خوبم.از اينكه يه مدت نبودم از همه عذرخواهي ميكنم و همچنين از همه دوستاني كه با پيفامهاي گرمشون دليل غيبت منو مي پرسيدن صميمانه تشكر ميكنم. فكر كنم دليلشو تو شعر گفتم!!!

بهر حال پيشاپيش سال نو رو به همتون تبريك ميگم و اميدوارم سال پر خير و بركتي رو پيش رو داشته باشيد..

سال نو مبارك

موفق و پيروز باشيد



لبخند يار

هوالجمیل

مژده دهید یاران ، لبخند یار دیدم

روی قشنگ او را ، پروانه وار دیدم

مژده دهید یاران ، اندوه دل سرآمد

شادی به جای غم شد،چون او زدر،درآمد

مژده دهید یاران ، ظلمت دگر خجل بود

امشب چو ماه رویش،در آسمان دل بود

مژده دهید یاران ، دیگر جفا ندیدم

من از نگار خوبم ، غیر از وفا ندیدم

مژده دهید یاران ، گفتا به مهربانی:

من هم غم دلم را ، گویم به تو زمانی

من این همه محبت ، در چشم يار دیدم

مژده دهید یاران ، لبخند یار دیدم!

 

**********************************************

.....و دوست ندارم امشب قلم بر زمین نهم. اما قلم هم از این کلمات مبهوت است!

دیگر نمی نویسم و فقط زمزمه میکنم :

 

«امشب تورا زخوبی ، تشبیه به ماه کردم

تو خوبتر زماهی ، من اشتباه کردم!»

 



سوز دل

 

دل من میسوزد اندر این سرمای عشق!!!!

 

امشب در وجودم برف می بارد...

آری...برف ذره ذره می آید و دلم را سفیدپوش میکند.. . چه عاشقانه سپید است دل من .......

خسته از بدنبال او دویدن در کناری نشسته ام ....آه چه می بینم.؟!....رد پایی در این برفهاست... این دیگر جای پای اوست..

گویی کبکی خرامیده است . چه با ناز بر جای مانده است....به دنبال آن میدوم..گوشه گوشه با آن میروم .

میرود و میرود و در اعماق دلم به کلبه ای ختم میشود.....به در کلبه می رسم. روی سر در آن نوشته اند.:"عاشقان وارد شوند!!"

مسرور میشوم و میخندم...میگویم من که عاشقترینم.! نفس را در سینه حبس میکنم و در میزنم...جوابی نمیشنوم...

دوباره میزنم...صدایی نمی آید...فریاد میزنم اما فایده ای ندارد...با خودم میگویم آنقدر می مانم تا در را باز کند...سرم را بر در میگذارم .

گرمایی ار لابه لای آن به صورتم میخورد...اما آنچه مرا گرم نگهداشته دل سوخته من است...! و سرانجام به خواب میروم.

فردا صبح با گرمای خورشید بیدار میشوم...ناگهان یاد دیشب می افتم ... به کلبه می نگرم...

در آن باز است و هیچ کس در آن نیست .!! و صدها جای پا بر روی برفها و یک آدم برفی که به من میخندد...!! .

جالب آن شال و کلاه من است که بر گردن و سر آدم برفی است!!!!.چشمم به سر در کلبه می افتد .....

نوشته دیشبی دیگر نیست.... جای آن نوشته اند : "" عشق کیلویی چند؟؟!!!!! ""....

و باز هم دل من میسوزد....به دور دست می نگرم...آفتاب کم کم برفها را آب میکند... و با خود زمزمه میکنم:

اندر آن شب دل من کاش نمیسوخت

معرفت کاش به چشمان ترم چشم نمی دوخت

خنده ام کاش به جام لب من زهر نمی ریخت

مادرش کاش به او ذره ای احساس می آموخت......

 

 



قاصدک

هوالمحبوب

 

قاصدک بی خبر زندگی !

 

قاصدک آمده بود. وچه سرگردان بود. گفتم اورا : چه خبر آوردی ؟ ...هیچ نگفت.!گفتم خبر از کوی نگارم داری؟...هیچ نگفت!.

گفتمش : خبر عهد و وفا....؟یا خبر وصل نگار؟ یا که از مرگ رقیب ...!؟.....اما نه !... خبر مرگ رقیبم هرگز . جز من و او که رقیبی نیست!...او رقیب من و ، من عاشق او. برده از من دل و من هم باید ، بتوانم که دل از اوببرم.!...آه چه شد؟ چه شد ای قاصدک بی خبرم؟!

لب گشود و گفت این بار ....: آمدم تا خبری را ببرم! گفته آن یار که نزد تو بیایم و بپرسم از تو ..."زندگی چیست؟عشق کجاست؟ و چقدر این عشق به حقیقت نزدیک است؟ "

گفتمش پس بشنو آنچه که من میگویم.وببر آنرا نزد او بی کم و کاست. زندگی را هر کس به طریقی بیند..یکی از دل...یکی از عقل...یکی از احساس. دیگری با شعر آن یکی با پرواز..! گفته اند :"حسی است از غربت مرغان مهاجر"....وچه زیبا گفتند.

عشق را هم چون حادثه ای می دانند...بهترین چیز را هم ، همه می دانند.!!. جای دیگرگفتند:"زندگی سیبی است. گاز باید زد با پوست!"...اما نه!........به گمانم که چنین گاز زدن بیرحمی است....اگر بعد از گاز ... نیمه کِرمی بینیم.!!! خنده دارد اما ....آن زمان است که باید پرسید زندگی چیست ؟ عشق کجاست؟!.... شاید آن کرم ، بهر روزی به درون آمده است. یا که از بیم صیاد ؛ گوشه سیب ، پناه آورده است.! .. تو به آن یار بگو : زندگی باران است. زندگی دریاست.....

 

....زندگی یاس قشنگی است که دل می بوید.

زندگی راز شگفتی است که جان می جوید.

زندگی عزم سفر کردن دل در ره معشوق است.

زندگی آبی دریاست و عشق......

....غرق دریا شدن است.

ولی ای دوست بدان ....

میتوان غرق نشد.

میتوان ماهی این دریا شد.

شاد و خرم به شنا پرداخت.

شرطش آن است که "عاشق" نشویم!...

...جای آن از ته دل ...واز سر جان....همه را دوست بداریم.

همه چیز و همه کس....همه نقش و همه رنگ....همه شادی ، همه غم...................

 

...به خودم آمدم و دیدم قاصدک دیگر نیست! و نمیدانم از کی ، با خودم حرف زدم.!! و صد افسوس که آخر نشنید از من :

 

"" زندگی انگوری است...دانه دانه باید خورد.! ""

********************************

 



عيدغدير مبارک

من کنت مولاه فهذا علی مولاه

عید غدیر خم بر همه دوستان مبارک

آری...غدير آغار عشق است ...در غدیر بود...... با آنان که بوی عشق فاطمه میدهند دست در دست هم نهادیم و همه باهم

 "یا علی گفتیم و عشق آغاز شد"



عقل و دل

هوالعلیم

در درونم غوغا بود ....

عقلم از روی حساب زندگی را می دید

دلم از روی کتاب زندگی را می خواند.

جمع و ضرب عقل ......شعر و سوز دل...

عاقبت میخواهد به کجا ختم شود جنگ درون..؟

عقل من می گفت :

"زندگی یعنی دو ضربدر دو.... زندگی یعنی چهار..

زندگی جمع دو عاقل باشد..."

دلم اما می گفت :

"در ره منزل لیلی ....

شرط اول قدم آنست که مجنون باشی ..!

اگر از روی حساب عاشق یار شوی ...

عاشق عاقل ما ... که دگر مجنون نیست..!!"

جنگ عقل و دل من تا به سحر طول کشید.

حرف آخر را هم ، عاقبت دل میزد.

جالب آن حرف حسابی بود که دل عاشق من میزد.

دل من میگفت :

"زندگی یعنی تو ضربدر دو.... زندگی یعنی یار..

زندگی جمع دو عاشق باشد...!!! "

 

 

 



کجايي......؟..

 

در فرودست انگار

ناله از دل کردند...

آه سردی بر ، شمع محفل کردند.

ماهیان در آب ........

مرده اند ای وای.

پس کجایی سهراب...؟!

آب را گِل کردند..!!

 

 



ميخانه درون

....هوالسمیع.....

 

...رفتم غم تو را چون ، بر لوح دل نویسم..

خون از جگر فروریخت

روی نوشته هایم..

... آن لوح دل به مجنون

دادم ولی بخندید .!

گفتا که با دل خون ...

رمّان بسی نوشتم ..!

امّا ندیدم اورا....

برگی از آن بخواند...!!!

------------------------------------------------

ويک عزل........

 

میخانه درون

 

رفتم در میخانه دیدم دل دیوانه

گوید که چراخانه دادی تو به بیگانه

گفتم تو شدی مجنون با اشتر خود رفتی

من را چه بود چاره چون دل شده دیوانه

آن شاهد بازاری چون زد در این خانه

گفتم که تو برگشتی با ساغر و پیمانه

رفتم چو به سوی در تا فرش رهت گردم

دیدم که پری رویی زد خنده مستانه

گفتا که طبیبم من درد تو همی دانم

بازآ که روان گردیم باهم به شفاخانه

دیده چو سفر بنمود تا چین سر زلفش

رفت دل بر دلدار و جان شد بر جانانه

چون پیر طریقت را در راه سفر دیدم

گفتا ز چه رو گشتی آواره زکاشانه

گفتم که در این حلقه دنبال می ام لیکن

میسوزم و میگردم چون شمع و چوپروانه

خنده زد و با من گفت : بنگر به درون خود

می خون جگر باشد ، دل ساغر و پیمانه

"ساعد" چو به چشم دل اوضاع جهان بینی

هرکس به درون خود دارد می و میخانه

پند سخن مرشد آویزه گوشم شد

آنگه به درون خود دیدم دل دیوانه..........!

-------------------------------------------

منتظر دوستان خوبم هستم.

...سعید...



کمند نظر

او را خود التفات نبودش به صید من

من خویشتن اسیر کمنــد نظر شدم

                                                                   ( سعــدی)

 

.... امشب دل نوشتن ندارم...

....رفتم غم تورا چون بر لوح دل نویسم

 خون از جگر فروریخت روی نوشته هایم..!!



وصال يار

سلام به همه....

متن زیر رو حدود یک ماهه پیش و شب یلدا نوشتم.یه خورده دیر شده چون اون موقع وبلاگ نداشتم.

یک غزل هم بعدش آوردم که امیدوارم خوشتون بیاد.

---------------------------------------

 .....یلدا.....

و امشب یلداست....!؟

میگویند امشب طولانی ترین شب سال است.

آخر چگونه یک شب میتواند برای همه طولانی باشد.؟

هرکس خود یلدایی دارد.

یلدای آن دخترک آن شبی است که فردایش به امید خرید لباسی نو و یا عروسکی کوچک ، چشمهایش را باز میکند..

یلدای آن پیرزن آن شبی است که به امید آمدن فرزندش از از راهی دور سر بر بالین میگذارد.

و یلدا شب امید است....

عاشقان به امیدی این شب را تا به صبح میخوابند.

و اما من .....

من در یلدای زندگیم نخواهم خوابید..

و به امید آمدنش منتظر می مانم تا فروغ نور را در آغاز فصل سرد ببینم....

و ایمان به آغاز فصل سرد یعنی ایمان به روز امید....

اگر فردای یلدا سرد نباشد ، گرمای عشق مفهومی ندارد...!

.چه زیبا خواهد بود که فردا ، آغاز فصلی از زندگیم باشد.

آغاز فصل سرد و البته سبز...

. به این امید سالهاست که....

هر شب برایم یلداست..!!

آیا امشب واقعا یلداست..؟؟

-------------------------------------

وصال یار

ساقی بده شرابی مطرب بزن نوایی

شد وقت عیش و مستی پایان بیوفایی

رفتم به کوی جانان تا شرح غم بگویم

دیدم نگار من هم گو ید غم جدایی

گفتم که ای پریوش از چیست ناله تو

گفتا که چون تو من نیز دارم شب سیاهی

گفتم که ماه رویت برده است ظلم شب را

گفتا چه سود گرتو بر روی من نتابی

گفتم نما تو رحمی بر حال این گدایت

گفتا که در دل من شاه است چنین گدایی

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآمد

گفتم که ماه من شو گفتا مرا تو ماهی

گفتم دعا نمودم تا هجر تو سر آید

گفتا وصال ما هم کاری بود خدایی

گفتم گشا نقابت تا چهره ات ببینم

با عشوه و دوصد ناز زد پرده را کناری

روی خوشش چو دیدم با آه و داد و فریاد

گفتم که دیدنت هم بر من بود جفایی

چون یار سویم آمد تا در برم بگیرد

بر گوش خود شنیدم ناگه چنین صدایی...

برخیز "ساعد" از خواب وقت صلاة صبح است!

بهر وصال یارت تا کی تو در خیالی!!!

نشنیده ای که حافظ گوید که در ره عشق

تشنه نگشته سیراب از لمعه سرابی

 

---------------------------------------------

از نظرات خودتون منو محروم نکنید دوستان...

از مطالب شما هم برای قرار دادن در این صفحه استقبال میکنم...

                                                                                         ...سعید...



 
:بازدید از14بهمن

لينك وبلاگ
پرشين ياهو

لينكستان
تاپ سايت پرشين ياهو
#دوستان خوبم#
باغ نرگس
سپهرداد
من قصه گوی عشقم
از بیکرانه ها
خلوت شبهای تنهایی
محبان مهدی
دلهای پاک
غم پنهان
خوشاآندم که از دل مینویسم
دلتنگ و محزون
یاس تنها
افسانه شهر عشق
تک ستاره من


Web Designer